چه سختیها که اندر زندگانیست هزارش غم گرش یک شادمانیست غم اندر وی چو کوهی پای بر جای وگر شادی بود برق یمانیست سرابست آنچه پنداری تو آبست فریبست آنچه گوئی کامرانیست جوانی گر بود ، جهل و غرورست وگر پیریست، عجز و ناتوانیست چو نیکو بنگری مر آدمی را خوشی یکسر در آمال و اما نیست اگر امید در عالم نبودی بسا تلخا که ما را زندگانیست