دل به دریا زدن از چشم تر آموخته ام چه هنر ها که ز فیض نظر آموخته ام غوطۀ خون جگر کس نبرد راه چو من که من این غوطه به خون جگر آموخته ام حق شکرانۀ پروانه فرامش نکنم که از او سوختن بال و پر آموخته ام با خیالت مژه بر هم نگذارم کاین کار من به بیداری شب تا سحر آموخته ام دیده را تاب تجلّای حضور تو نبود خود به آتش زده تا این هنر آموخته ام به سر زلف درازت که من ار در همه عمر غیر سودای تو کاری دگر آموخته ام زآب چشمم نرود نقش تو کاین فن بدیع من بخون دل و سوی بصر آموخته ام آه اگر تیغ تو ترک سر (نیـر) گوید سالها پا زده تا ترک سر آموخته ام