ایام ندارد غم آزرده دلان را گر گل شود افسرده چه پرواست خزان را گر من هدفش نیستم از بهر چه امشب ابروی تو پیوسته به زه کرده کمان را منظور قضا کشتن ما بیگناهان بود روزی که به دست نگهت داد سنان را عمریست که من بی خبر از وضع جهانم یا رب مبر از چشم من این خواب گران را تقدیر چنین رفته که چون شمع بهر بزم خود سوزم و سرگرم نمایم دگران را پروانه ی دل سوخته یی نیست در این بزم تا گوش کند حرف من شعله زبان را همت بکند دست مرا قطع به شمشیر گر بشکنم از سفره ی دو نان لب نان را حالا که متاع سخن از باب فتاده بیهوده گشودیم درین رشته دکان را از گرمی طبع چمن من نتوان کاست هر چند دم سرد بود باد خزان را